اهورااهورا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره
آریا کوچولوآریا کوچولو، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره

اهورا و آریا نفسهای مامان

نقاشیهای بامزه اهورا

چند روزی به نقاشی کشیدن علاقه مند شدی البته اینم مثل همه علایق دیگه ات فقط چند روز بود من وقتی در حال نقاشی میدیدمت کلی لذت میبردم چندتا از نقاشیهای بامزتو میذارم تا بعدها خودت ببینی  توضیح خودت در موردش این بود که اون غوله به ساختمانها حمله کرده و این یکی قهرمانه داره میره غوله رو بکشه یه اتوبوس با مسافراش این نقاشیتم دوست داشتم  گفتی این آدم پایینیه تو دریاس و اون یکیها تو قایق روی آبن دوتا هواپیمای جنگی  دو نفر که دارن دعوا میکنن یکی که با سفینه رفته تو فضا یه ماشین خاکبرداری  و در آخر یه تپه با مثلا درختی که روش سبز شده همه ای ...
13 خرداد 1395

3 ماهگیت مبارک عروسکم

وای خدا 3 ماه از اومدن آریا گذشت زمان مثل برق و باد میگذره کاش میشد تو این سن ها نگهت داشت  روز به روز شیرینتر و بامزه تر میشی دستهاتو تو دهنت میکنی وکلی سر و صدا از خودت در میاری تلاش میکنی خودتو زیرو رو کنی تا کمر برمیگردی اما از کمر به پایین رو نمیتونی با خودت بکشی  کلی بهت میخندیم خیلی ترسویی یه خورده صدای بلند میشنوی میزنی زیر گریه و میترسی به زورم آروم میشی اینجور وقتها حسابی از طرف من خورده میشی اهورا هم که شبها دیر میخوابه نزدیک ظهر بیدار میشه و تقریبا بیشتر روزش رو با کارتون نگاه کردن و بازی با گوشیهای ما میگذرونه قرار بود برای تولدش براش تبلت بخریم اما با روالی که سیر میکنه پشیمون شدیم چون در اون صو...
20 ارديبهشت 1395

جوجه کوچولومون داره بزرگ میشه

  دوتا گل پسرام جای واکسن آریا بعضی وقتها اینجور کج و کوله خودش میکنه لباشو غنچه میکنه برامون میخنده آریا برای اهورا خیلی ذوق میکنه اما اهورا خیلی حوصله نداره دورش بیاد فسقلی مامان یاد گرفته دستاشو دهنش کنه این روزها خیلی وقت کم میارم کل وقتمم صرف بچه ها و کارای خونه اس دیگه خودم این وسط هیچی  بعضی وقتها حسابی کم میارم مخصوصا چند روزه بابایی حسابی سرماخورده و دیگه کاملا دست تنها موندم اهورا هم اسهاله و یه سره تو دستشویی دیگه بدتر از قبل درگیرم الانم آریا بغلمه دارم این مطلب رو میذارم آریا کاملا ما رو میشناسه و برامون میخنده و پیش بقیه که زیاد نمیبینه غریبی میکنه و گریه و زاری...
1 ارديبهشت 1395

واکسن دو ماهگی

آریا کوچولوی مامان دو ماهگیت مبارک عزیز دلم امروز من و تو و داداش اهورا رفتیم مرکز بهداشت و واکسن دوماهگیتو زدیم بابایی سرکار بود برام سخت بود که تنها میبرمت و بابا نیست   ولی چاره ای نبود و باید واکسنت رو میزدیم اول خواب بودی بعد اینکه قطره فلج اطفال رو بهت داد بیدار شدی بعدش یه آمپول به ران چپت زد اون لحظه گریه کردی و بعد با بغض نگام کردی دلم آتیش گرفت با اون طرز نگاهت الان رو پام هستی و با گوشی این مطلب رو میذارم قبل رفتن بهت قطره استامینوفن دادم که اذیت نشی برگشتنی هم کمپرس سرد گذاشتم برات امیدوارم که اذیت نشی عروسک کوچولوی مامان الهی قربون اهورای مهربونمم برم اونم اشک اومده بود تو چشاش موقع واکسنت برات ناراحت بو...
21 فروردين 1395

یک ماهگی فرشته کوچولوم

پسرم یک ماهه شده و من تا امروز نتونستم ازش عکسی بذارم واقعا این روزا خیلی وقت کم میارم کارای آریا زیاده و خودشم بخاطر نفخش خیلی بیقراره اهورا هم کمی لجباز شده و کمتر از قبل کاراشو میکنه الانم خونه بابامم و گفتم از فرصت استفاده کنم و چندتا از عکسهای آریا رو بذارم وگرنه بازم وقت نمیشه راستی ختنه اشم خدا رو شکر خوبه ولی شب اول تا صبح من و باباش بیدار بودیم خیلی اذیت بود لحظه تولد حالا کم کم خوشگل میشم همون شب تو بیمارستان روز دوم بازم تو بیمارستان بازم روز دوم دستم بعد از درآوردن آنژوکت نگاه چه دستی رو چشمات گذاشتی 4 روزگی خواستیم حاضر بشیم برای انجام آزمایش تیروییدت ب...
22 اسفند 1394

پسرم مرد شده

امروز 19 اسفند 94 بعد از ظهر ساعت حدود 5:30  آریا رو ختنه کردیم یعنی در 28 روزگی مبارکت باشه پسرم الان که خوابی ولی بعد از ظهر خیلی اذیت شدی داشتم دیوونه میشدم برات  کلا نوبتی بغل یا روی پای من و بابا هستی امشب شب سختیه و نیاز به مراقبت داری و ما باید نوبتی مراقبت باشیم هر چی میخوام از عکسات بذارم اصلا فرصت نمیشه بعضی وقتها وقت سرخاروندنم ندارم این دو تا مطلب آخرم با گوشیم گذاشتم امیدوارم زودتر کمی آروم بشی و فرصت بشه از عکسات بذارم راستی نافت رو هم تو 18 روزگی انداختی  دوست دارم کوچولوی مامانی ...
19 اسفند 1394

فرشته کوچولوی ما زمینی شد

هفته پیش سه شنبه( 20 بهمن 94) چه حالی داشتم از یه طرف خوشحال که اذیت بودنها و استرس حاملگی تموم میشه و پسرکوچولوم رو میبینم از یه طرف خیلی میترسیدم بعدازظهرش مامانم اینا اومدن خونمون شب ساعت 9-9:30 بود که حمید و مامان منو بردن بیمارستان که بستری بشم قانون این بیمارستان اینجوره که شب قبل باید بستری بشی اهورا هم باهامون اومد خیلی گریه و بی طاقتی کرد اولین بار بود ازم جدا میشد خودمم خیلی گریه کردم سابقه نداشته برای خواب پیشم نباشه شب اونجا برامون انژوکت وصل کردن صدای قلب بچه رو گذاشتن و کمی توضیح دادن من که تا صبح نخوابیدم آریا هم بیشترش تو شکمم مثل سنگ میشد صبح ساعت 5:30 اومدن برامون سرم زدن بدنم شروع کرد خارش و گر گرفتگی اول فکر کرد...
28 بهمن 1394

تاریخ زایمان

دیروز رفتم دکتر برای 21 بهمن خواست نوبت بده گفتم چون شوهرم 24 بهمن تولدشه دوست داره همون روز باشه اما دکترم گفت من اون روز نیستم دیگه تاریخش افتاد 25 بهمن اهورا جونم چیزی تا اومدن داداشت نمونده خوشحالم داره این روزای سخت تموم میشه ولی پُرم از استرس و ترس خدایا خودت کمک کن همه چی به خیر و خوشی تموم بشه تو این روزا آرزوم دیدن خودم و پسر کوچولوم بعد زایمان و تو خونه اس   پی نوشت: دیروز یعنی 15 بهمن رفتم مرکز بهداشت ماما بهم گفت نباید تاریخ زایمانتو عقب مینداختی گفت چون بچه قبلیت سزارینی بوده اگه بیشتر بچه بمونه ممکنه فشار به جای بخیه های قبلیت بیاد وباز بشن خلاصه کلی ترسوندم با خالم که ماماس حرف زدم اون خی...
8 بهمن 1394

چندنمونه از نقاشیهای اهوا

اینو میگفتی یه خرس عصبانیه یه هلی کوپتر که دوتا سرنشین داره اینو کشیدی گفتی مثلا هوا روشن شده و ما با ماشین داریم میریم خونه باباجون اینا واین نقاشی که من عاشقش شدم خونواده خودمون رو کشیدی داداشتو که تو شکمم کشیدی خیلی بامزه اس از این ماه دیگه کلاس قرآن هم نمیریم چون هم هوا سرده و میترسم مریض بشی هم من دیگه سختمه یک ماه و نیم به اومدن داداشت مونده احنمالا اسمشو آریا بذاریم هرچند هنوز صد در صد نیست عاشق هردوتاتونم ...
11 دی 1394

اولین امتحان گل پسرم

همونطور که قبلا گفتم کلاس زبان و قرآن میری.کلاس زبانت ترم اولش تموم شد و سه شنبه گذشته یعنی 10 آذر 94 امتحان پایان ترمت بود این اولین امتحانت شد  خیلی بامزه بودی قبلش تو خونه میگفتی باهات کار کنیم روز قبل امتحانتم کتابتو تو خونه گم کرده بودی دیگه طبق چیزایی که یادمون بود باهات کار کردیم من فکر میکردم امتحانت شفاهی باشه رفتیم دیدم برگه امتحانی روی نیمکتها گذاشتن تعجب کردم.مربیتون گفت که دو بخش کتبی و شفاهیه البته بخش کتبیش رنگ آمیزی قسمتهای مرتبط بود  چون بعدشم خودم نوبت دکتر داشتم به ذهنم نرسید ازت عکس بندازم تا اینکه بابایی گفت ازش عکس بنداز   اونم عرشیاس که تو کلاس با هم دوست شدین.فقط شما پسر بو...
15 آذر 1394